پدربزرگ دیگر زجر نمی کشد.... نفس هم
16 روز گذشت از آن سه شنبه شبی که دستت لرزید و نیمی از بدنت لمس شد و دکتر گفت سکته شدید مغزی.
16 روز گذشت از ماراتون تقسیم کار خانوادگی مان برای نگهداری از تو و مامان جون. ساعت 6 تا 11 شب دخترها پیشت بودند و 11 شب تا صبح نوه های پسری. نوه های دختری هم مسئول نگهداری از مامان جون.
16 روز که سهل بود؛ تو بگو 16 ماه، 16 سال، اصلاً 160 سال؛ حرفی نبود که. باز هم ادامه می دادیم. مثل همیشه ات. مثل قبل از این 16 روز که یکی مان غذایت را میکس می کرد و آن یکی پاهایت را ماساژ می داد. جوراب و کفش هایت را پا می کردیم و زیربغل هایت را می گرفتیم. حالا هم برای ما فرقی نداشت. جز اینکه خوابیده بودی روی تخت، ولی برای خودت فرق داشت. بس که این 16 روز لعنتی درد کشیدی. ناله زدی. حتی وقت هایی که بهوش تر بودی اشک ریختی... حالا تمام شد؛ همه آن سختی ها. همه آن زجرها. حالا راحت بخواب عزیزترین پدربزرگ دنیا.... غرق باشی در رحمت الهی....
وقتی...